تبلیغات
قند پارسی - نام نویسنده داستان جوانه و سنگ
قند پارسی
وبلاگ گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی شهرستان مرودشت
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


جوانه و سنگ

موضوع:
داستانهای تخیلی
داستانهای اخلاقی
پدیدآورنده:
نویسنده:سرور كتبی
ویراستار:علی ولی‌زاده

       درادامۀ پست به شعری در قالب چهارپاره به قلم ادیبانۀ همکار بزرگوارجناب آقای «محمد قلی پور» از دبیران فرهیختۀ شهرستان بردسکن که داستان جوانه وسنگ را درقالب نظم به رشتۀ تحریر در آورده اند عنایت بفرمایید.
خاک لب تشنه بود و شبنم را

در دل خویش جست و جو می کرد

با تشکر از خانم شرافتی

لطفا به ادامه مطلب بروید




جوانه و سنگ
موضوع:
داستانهای تخیلی
داستانهای اخلاقی
پدیدآورنده:
نویسنده:سرور كتبی
ویراستار:علی ولی‌زاده

       درادامۀ پست به شعری در قالب چهارپاره به قلم ادیبانۀ همکار بزرگوارجناب آقای «محمد قلی پور» از دبیران فرهیختۀ شهرستان بردسکن که داستان جوانه وسنگ را درقالب نظم به رشتۀ تحریر در آورده اند عنایت بفرمایید.
خاک لب تشنه بود و شبنم را

در دل خویش جست و جو می کرد

گاه هم رو به آسمانها داشت

در دلش ابر آرزو می کرد

 

نرم نرمک جوانه ای سر زد

خاک لب تشنه را تکانی داد

به دل بی صدا و خشک زمین

مژده ی وصل میهمانی داد

 

پیش پایش بزرگ سنگی دید

آن زمانی که چشم خود وا کرد

و به دنبال یک عبور نسیم

پهنه ی دشت را تماشا کرد

 

سنگ گفتا: خوش آمدی ای دوست

بی تو این دشت لخت و عریان است

در نگاهت سوال می بینم

چشم هایت چرا پریشان است؟

 

لب گشود آن جوانه با سختی

گفت: دنبال قطره ای آبم

گر رسد آب، سبز می مانم

ورنه خشک و غمین و بی تابم

 

سنگ گفتا: جوانه ی زیبا

تو به اینجا نوید بخشیدی

بر دل مرده و سیاه زمین

رنگ سبز امید پاشیدی

 

بی گمان با تمام تاب و توان

می روم در پی تولد آب

تا رسد یک خبر ز آب روان

اندکی سر به دوش من تو بخواب

 

شاپرک آن زمان رسید از راه

لحظه ای سنگ را تماشا کرد

در کنار جوانه بر رخ او

اندکی جا برای خود وا کرد

 

بعد از آن رو به سنگ گفت: ای دوست

میهمانت چه خسته و ناز است

این جوانه چه پاک و معصوم است

بهر او تازه وقت آغاز است

 

سنگ گفتا که حیف می میرد

چونکه این دشت خشک و سوزان است

من به او قول زندگی دادم

زین سبب خاطرم پریشان است

 

شاپرک گفت: سنگ خوب و عزیز

تو که یک قلب مهربان داری

دشت را خشک و گرم می بینم

در کجا آب را نشان داری؟

 

سنگ گفتا که در حوالی دشت

سالها خفته است یک مرداب

گر که او را خبر کنی ای یار

می شود این جوانه هم سیراب

 

شاپرک پر کشید آن سوی دشت

دید آبی که مرده و خواب است

آن طرف تر گیاه خشکی دید

در دلش حسرت کمی آب است

 

با تنی خسته و دلی رنجور

می پرید از کنار آن مرداب

گفت: آن سو جوانه می میرد

تو چرا گشته ای کنون در خواب؟

 

آب گندیده گفت با تندی

من ز گلها و سبزه بیزارم

بگذارید تا بخوابم من

خسته ام، زرد و زار و تب دارم

 

شاپرک اشک بی صدا می ریخت

پر گشود و برفت با دل تنگ

بال می زد در آسمان کبود

تا که آمد سوی جوانه و سنگ

 

آن جوانه چو شاپرک را دید

خنده ای کرد و گفت: قاصد آب!

چه خبر مهربان ز آب روان؟

می رسد سوی دشت آن مرداب؟

 

شاپرک لب گشود و گفت رفیق

اگر آن مرده آب جاری بود

کس نمی گفت نام او مرداب

اسم او رمز ماندگاری بود

 

نام او چشمه سار زیبا بود

که قدومش بهار می آورد

دشت خشکیده و بیابان را

غرق سرسبزی و صفا می کرد

 

سنگ آهی کشید از ته دل

رو سوی آسمان زیبا کرد

در دل آسمان پاک و قشنگ

مرغ و پرواز را تماشا کرد

 

بعد گفتا که آری آن مرداب

هست از جنس چشمه و دریا

در درونش دلی نهان دارد

سخت مانند صخره ی خارا

 

غم و اندوه و ترس و نومیدی

در دل آن جوانه ماوا کرد

آن غم جانگداز و جانفرسا

در دل سنگ هم بسی جا کرد

 

سر برآورد و بوته خاری دید

که در آن دشت، سبز و زیبا بود

در درونش طراوت و شادی

در وجودش امید پیدا بود

 

سنگ گفتا که بوته ی زیبا

اندرین جا که خشک و بی آب است

راز سرسبزی ات بگو در چیست؟

ریشه ات از چه روی سیراب است؟

 

بوته ی خار با تعجب گفت:

آب را از چه روی می جویی؟

در خزانی که خشک و بی برگ است

از بهاران چرا سخن گویی؟

 

سنگ گفتا که آب و سبزی را

از برای جوانه می خواهم

دل من تنگ ابر و باران است

بهر شادی بهانه می خواهم

 

بوته گفتا مرا که می بینی

سبزم و برقرار و شادابم

ریشه ی من بلند و طولانی است

شاد و سرخوش زلذت آبم

 

لیک اینجا جوانه می میرد

در غم مرگ او شکیبا باش

گرچه سنگ است نامت ای همراه

نرم باش و لطیف و دریا باش

 

غم مرگ جوانه ی زیبا

خاطر سنگ را پریشان کرد

درد و اندوه سخت هجران را

لیک آندم به سینه پنهان کرد

 

نرم نرمک جوانه جان می داد

لحظه های شروع خفتن بود

در دلش شعر زندگی جاری

بر لبش آرزوی گفتن بود

 

و در آن دم امید جاری شد

بر دل آن زمین سخت و کبود

آب پاک و زلال می جوشید

می رسید آن مسافر موعود

 

چشم های جوانه باز شدند

آب پاکی به دشت جاری بود

فصل هجران و غم به سر آمد

قلب خشک زمین بهاری بود

 

ریشه های جوانه می بلعید

آب را از دل سیاه زمین

و حضورش امید می پاشید

بر رخ دشت خسته و غمگین

 

رو به هر سو نگاه می انداخت

هم چنانی که آب می نوشید

دل آن سنگ را شکافته دید

که از آن آب پاک می جوشید


محمد قلی پور

دبیر ادبیات بردسکن






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 6 آبان 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
لینگ آزمون آنلاین
پیوندهای روزانه